حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

 

 

برخی شنیده ها حاکیست :

سید حسن خمینی ، نوه ی حضرت امام (ره) برای

 کاندیداتوری ریاست جمهوری تحریض می شود.

١ - امیدواریم شنیده هایمان اشتباه باشد

٢ - امیدورایم اگر درست بود ، سید حسن خمینی ملعبه سیاسی بازی

برخی سیّاسون نشود.

٣ - امیدواریم اگر بند یک و دو بر اساس آروزهایمان نبود ؛ وصیت حضرت امام خمینی

توسط خاندان ایشان رعایت شود.

البته که این خاندان محترم بیش از هر کسی با وصایای حضرت امام رحمت الله علیه

آشنابوده و لازم نیست که این حقیر جهت یادآوری برخی سادات بزرگوار ، گوشه هایی

از این وصیت نامه را تکرار کنم . 

...

4 - امیدواریم سید حسن خمینی به آینده ای نه چندان دور ، از دریچه ی کوچک دوربین موبایل

نگاه نکرده و با دقت هرچه بیشتر با دوربینی شکاری ، اوضاع را زیر نظر قرار دهد.

5 - ماهم خاندان حضرت امام را دوست داشته و امام (ره) را پدر خود می دانسته و میدانیم.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط حسین مداحی نظرات ()

داشتم عراق نو رو مطاعه می کردم یه خبر دیدیم توجه منو به خودش جلب کرد...

یه سرباز انگلیسی پس از بازگشت از عراق به انگلیس چون خیلی روحیش خسته بوده

رفته عمل جراحی کرده و خانوم شده....

جلّ الجالب ....

طرف یه عمری اینوری بوده حالا همچون روحیش خسته شده رفته اونوری شده...

عجیبا غریبا

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط حسین مداحی نظرات ()

در حال ساخت فیلم کوتاه نیاز بودم .

یه روز باید می رفتیم غسالخونه ی بهشت زهرا برای تصویربرداری

مجری طرح مجوزش رو ردیف کرد برای حضور در کنار اموات ، پشت شیشه های غسالخونه.

صبح ساعت 6:30 بهشت زهرا بودیم.

از همین در ورودی بهشت زهرا که مرده ها رو میارن تو و می شورن و بعدشم میارن بیرون رفتیم تو.

 

 

خیلی از بچه های گروه اونروز با ما نیومده بودن .

فقط سه نفر بودیم که مجبور بودیم بریم .

فضای محوطه ساکت و دهشت انگیز بود .

جو حیاط پشتی غسالخونه حسابی همه مون رو گرفته بود.

منم اونموقع حدودا 21 سالم بود.

ترسیده بودم.

اما بروی خودم نمیاوردم.

دیدم کنار در سرد خونه که در ضلع شرقی حیات بود یه آقایی روی یه تخت خوابیده و یه پتو هم انداخته روش و پاهاشم از زیر پتو پیداست...

به بچه گفتم : می بینم که همتون وحشت کردین...

بیایید بریم کنار این آقاهه که اینجا خوابیده وایسیم.

رفتیم کنار اون آقاهه ...

یه کم ترسمون ریخت.

آقایون غسّال هم داشتن وارد غسّالخونه می شدن.

همشون اومدن . رفتن تو کابین مخصوص و لباساشون رو در آوردن و و ظاهرا دوش گرفتن و لباس مخصوص خودشون رو پوشیدن.

ظاهرا ساعت هفت صبح باید کارشون رو شروع می کردن .

همه قبل از 7 صبح آماده ی کار بودند...

ماهم کنار اون آقاهه وایستاده بودیم و با وحشتی که به روی مبارکمون هم نمیاوردیم؛ به برادران غسّال نگاه می کردیم.

دیدم دو نفر از این بزرگوران اومدن و به ما سلام کردن و دلیل حضور مارو با دوربین پرسیدن...

ما هم توضیح دادیم . یکیشون دوتا از دوستاش روصدا زد و گفت اینا برای فیلمبرداری اومدن.

راهنماییشون کنید از کجا برن و بهشون ماسک بدین...

ازش تشکر کردیم.

داشتیم می رفتیم که بریم و در کنار اموات عزیز تصویر برداری رو شروع کنیم که با دیدن یه منظره ، سه تایی مون خشکمون زد.

دیدیم اولین مرده ای که دارن میبرن برای شستن همون آقاهست که ما فکر می کردیم تو حیاط خوابیده...

ظاهرا سرد خونه جا نبوده وکنار کشوها تو حیاط گذاشته بودنش و یا شایدم یه آمبولانس زودتر از ما اونو آورده بود و پیاده کرده بود.

به هر حال نمی دونم چی بود و داستان از چه قرار بود ولی هرچی بود همه مون خیلی ترسیدیم و ...

همین یه اتفاق کوچولو ، همه مون رو ترسوند.

ازون روز چشم ترس شدم...

به چشمام هم اعتماد ندارم .

چشما فقط میبینه...

ظاهر رو فقط میبینه..

ظاهر یه مرده که صاف وزلال خوابیده و به هیچکی آزاری نداره ، همه ی

 ماروبه وحشت انداخت.

.........

دیگه یه هیچ حسی از حواسم اعتماد ندارم .

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط حسین مداحی نظرات ()

سلام

سلام .

یه بار تو حرم حضرت معصومه سلام الله علیها با عصبانیت تمام ، به خانوم گفتم :

خانوم چرا به من نگاه نمی کنید با اینکه می دونید من اینهم مشکل دارم؟!

وقتی از قم اومدم تهران . . .

در اثر یک اتفاق بسیار دردناک ، مادرم جلوی چشمام پرپر شد .

دستم به هیچ جایی بند نبود ...

مادرم رو مرده جلوی چشمام دیدم ....

فقط تنها چیزی که یادم میاد اینه که :

شنیدم یه صدایی تو گوشم گفت :

ما به تو توجه داریم

به طرز معجزه آسایی مادرم به دنیا بازگشت و حیات مجدد یافت.

اینو من با چشمای خودم از کریمه ی اهل بیت سلام الله علیها  دیدم.

نه از کسی شنیدم و نه  افسانه است ...

به اعتقاداتم قسم با چشمان خودم دیدم که مادرم ، با دستان پرخیر و برکت حضرت

 دوباره نجات یافت.

دیگه ازون روز هروقت میرم حرم حضرت معصومه سلام الله علیها به ایشون میگم :

خانوم جان ! ما گداییم و کشکول گدایمونم خالیه .

هرچی صلاح می دونید توکشکولمون بریزید...

می دونم ایشون هوای همه زوّارشون رو دارند...

و بعد از این اتفاق به خانوم می گم :

خانوم جان ! یا حضرت معصومه ! خیلی مخلصیم...

الان از این ماجرا حدود سه سال  میگذره...

نوشته شده در جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ توسط حسین مداحی نظرات ()