حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

 اگر به  شخصیت طیب حاج رضایی بدون کمک گرفتن از آموزهای دینی مان نگاه کنیم ؛از آنجا که زندگی وی پر از تضادهای فاحش است ، دچار سردرگمی می شویم .
شخصیتی که با کوله باری از شرارت ها ، در روز تولد فرزند محمد رضا شاه ( ولیعهد )برای خوش رقصی دربار پهلوی، کل چهارراه مولوی تا میدان شوش را فرش و چراغان  می کند .
و با پرونده ای سرشار از زور گیری ، از عاملین کودتای سیاه و برنامه ریزی شده توسط سیا در 28 مرداد و سرنگونی دولت مصدق است .
اما با این حال وقتی زندگی این فرد را مورد بررسی قرار می دهیم نکات درخشانی هم در زندگی وی مشاهده می کنیم از جمله اینکه :
دو ماه محرم و صفر را مشکی می پوشید و سه روز آخر دهه ی اول محرم را آب نمی خورد و در مجالس عزای امام حسین علیه السلام شرکت می کرد .
به هر حال هر چه بود محبوب دلهای مردم نبود .
او را بیشتر به عنوان یک جاهل زورگیر که بادمجان دور قاب چین دستگاه سلطنتی نیز بود می شناختند .یک نقطه ی عطفی در زندگی طیب حاج رضایی بوجود آمد که از او مرد ساخت و سعی کرد که دیگر در درگاه الهی بی آبرویی نکند .

 

محرم بود و هیئآت قدیمی تهران ، برای دهه ی اول سفره پهن می کردند و خرج می دادند .
یک روز به همراه نوچه هایش از کنار یکی از این هیئآت اسم و رسم دار عبور می کرد .
دید  دیگهای زیادی بار گذاشته اند برای روز عاشورا . هرکس هم که حاجتی دارد می رود  نیت می کند و دیگ را هم می زند . نمی دانم در دل چه گذراند و چه حاجتی را پیش رویش گذراند .
آمد و به یکی از هیئتی ها گفت من هم می خواهم دیگی را هم بزنم .


عده ای درون دلشان به طیب خندیدند و گفتند :
مردک با نوچه هایش آمده دیگ حسینی را هم با دستان کثیفش آلوده کند .
کسی جرات نکرد چیزی بگوید .
طیب پرسید کدام دیگ را هم بزنم .
گفتند هر کدام که می خواهی .
طیب نگاه کرد دید یک دیگ درش باز است و برنج دارد غلغل می زند .
ملاقه ی مخصوص را برداشت تا دیگ را هم بزند . نوچه های او هم کنارش ایستاده بودند.
یک مرتبه دیگ را هم زد و داشت دستش را به همراه ملاقه می چرخاند که بار دوم دیگ را به هم بزند که ناگهان یک کلاغ آمد و از بالای درخت ، فضله ای به داخل دیگ انداخت.

هیئتی ها هم داشتند نگاه می کردند
تا دیدند که فضله ی کلاغ به داخل دیگ افتاد بهانه ی خوبی بود تا حرفهای دلشان را به طیب بزنند .
یکی گفت نیت که خالص نباشد همین می شود و خلاصه هرکس هرچه از دهنش در می آمد ، زمزمه می کرد و تکه ای می انداخت.
 

طیب خیلی خجالت کشید.
با خودش گفت : امام حسین مارو بی آبرو نکن
جلوی این همه هیئتی
جلوی نوچه ها
امام حسین ما را بخر

خلاصه طیب با خجالت گفت :
حالا باید چه بکنیم ؟
گفتند فضله ی کلاغ نجس است.
باید کلّ دیگ را دور بریزیم .
دیگ برنج را خالی کردند.

همینکه دیگ برنج را خالی می کردند یک مرتبه چشمان همه متحیر شد
و با تعجب به هم نگاه می کردند.
دیگر آن زمزمه های زهر دار لحنی دیگر گرفت و عوض شد.
زمزمه های دیگری شنیده می شد.

همه گفتند این معجزه ی امام حسین است .

آری ! امام حسین آبروی طیب را خرید
وقتی دیگ را خالی کردند با تعجب دیدند سه عدد عقرب مرده در دیگ به همراه برنج ها می جوشیده
که اگر آن فضله ی کلاغ نبود و اگر طیب حاج رضایی نمی آمد تا آن دیگ را به هم بزند ،
همه ی انسانهایی که از آن دیگ می خوردند،میمردند.

طیب حاج رضایی اشک می ریخت
گفت : امام حسین آبرویم را خریدی،دست مریزاد.

و آن شد که طیب عزم کربلا کرد و به دیدار ارباب شتافت
و از آن پس بود که طیب شیوه ی زندگی اش را تغییر داد
و شد محبوب دلها .

روحش شاد و قرین حضرت ارباب

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

آنروزی که سید علی خمینی در یزد به مناسبت سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی سخن می گفت و دم از جمهوری اسلامی
 منهای امام و رفراندوم می زد؛ به نظرم رسید که این نوه ی حضرت امام هم جملاتی را بر زبان رانده است که اندازه ی دهانش نیست .روزهای گذشته شنیدم که گفتند درسالگردحماسه ی به یاد ماندنی 9 دی ، در تهران حضور داشته است . با خود گفتم از سید علی خمینی چنین کاری بعید است . وقتی اخبار را می دیدم ، دیدم تیتر اول بی بی سی این است که سید علی خمینی روز 9 دی در قم بوده است و بی بی سی هم به دفتر امام خمینی و
اطلاعیه ی آن اشاره کرده است .رسانه های این طرف و آنطرف هم در بوق و کرنا کردند که چه و چه ...

نکات
1-یه کم اگه به سیره ی سیاسی افراد دقت کنیم ؛ درگیر بازی های ... سایت ها و برخی رسانه ها که دنبال منافع خود هستند نخواهیم شد .
2- نوه ی امام بودن مهم نیست ، مهم اینست که بر اساس ارزشهای حضرت امام (ره) باید حرکت کرد .
3- جناب سید علی خمینی وقتی حضرت امام ، رحل اقامت در عالم باقی گسترانیدند ، طفلی بودند که احتمالا باید هنجارهای انقلابی یک حکومت دینی را از برادر بزرگوارشان سید حسن خمینی فرا گرفته باشند

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

استاد ما می فرمودند :

بعد از واقعه ی کربلا ، وقتی کاروان امام حسین علیه السلام به رهبری پیامبران کربلا ، حضرت سجاد و حضرت زینب علیهما السلام به مدینه رسید ؛ پس از مدتی ، مجالس ذکر حضرت ابا عبد الله الحسین و شهدای کربلا در مدینه منعقد گردید .

ایشان می فرمودند :

در یکی از این مجالس تمامی زنها به گرد حضرت زینب نشسته بودند که ناگهان حضرت ام البنین سلام الله علیها به همراه تنی چند از زنان، برای شرکت در مجلس ، وارد شدند .
حضور حضرت ام البنین سلام الله علیها توجه همگان را به خود جلب نموده و تمامی زنها به همراه حضرت زینب سلام الله علیها به احترام ام العباس از جای برخاستند .
در این میان ، رباب که از همسران امام حسین و مادر علی اصغر بود ، تصمیم به ترک مجلس گرفت که حضرت زینب سلام الله علیها متوجه تصمیم وی شده و به او اعتراض کردند که :
از ادب به دور است وقتی ام البنین به مجلس آمده است، تو بیرون بروی !

حضرت رباب خاتون در پاسخ به حضرت زینب سلام الله علیها عرضه داشت :
اتفاقا چون بی بی مکرمه خانم ام البنین آمده اند می خواهم بروم چرا که تاب نگاه به چهره ی ایشان را نداشته و از ایشان خجالت می کشم .

حضرت زینب سلام الله علیها فرمودند : به چه دلیل از ام البنین خجالت می کشی ؟!

بی بی مجلله حضرت رباب خاتون در پاسخ به حضرت زینب سلام الله علیها عرضه داشت :

آخر فرزند رشید ام البنین ، ابالفضل العباس ، به خاطر  ناله های پسرم علی اصغر که از تشنگی بی تاب شده بود ؛ به علقمه رفت و دیگر باز نگشت...

به همین خاطر از ام البنین خجالت می کشم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

مشهور است که این سوره  مکی بوده و چهل و نهمین (49) سوره ای می باشد که بر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است.
همچنین معروف است و ایضا در برخی روایات آمده است که پیامبر رحمت صلی الله و علیه و آله و سلم ، پس از نزول این سوره فرمودند :
شَیَّبَتنی سُورةُ هود ( سوره ی هود مرا پیر کرد)

سوال : چرا پیامبر پس از نزول سوره ی هود فرمودند : سوره ی هود مرا پیر کرد ؟
جواب : ابن عباس در حدیثی پاسخ به این سوال را بیان کرده است:
ما نزل على رسول الله (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) آیة کان اشد علیه و لا اشق من آیة فاستقم کما امرت و من تاب معک .
ترجمه : هیچ آیه اى بر پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) شدیدتر و دشوارتر از آیه استقم کما امرت و من تاب معک ... (استقامت کن آنچنان که دستور یافته اى و همچنین کسانى که با تو هستند) نبود.1

توضیح:
پیامبر در سال دهم بعثت در حالیکه داغدار دو عزیز سفر کرده ی خویش ( حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه سلام الله علیهما ) بود ، فشارهای کفار مکه را بیش از هر زمان دیگری احساس می نمودند.
کفار هم سعی می کردند از فرصت فقدان بزرگترین حامیان پیامبر ، بیشترین استفاده را ببرند . به همین خاطر پیامبر اسلام و مسلمانان بیش از هر زمان دیگری ، تحت فشار تبلیغات خشن و غیر انسانی دشمن خود ، قرار داشتند .
در این هنگام بود که سوره ی هود بر پیامبر نازل شد و دستور اسقامت از جانب حضرت حق ، توسط امین وحی بر پیامبر و مومنان ابلاغ گردید ( همانطور که در روایت ابن عباس نیز ، به چشم می خورد ) .

نکته :
پیامبر اسلام با همه ی مهربانی ای که در سرتاسر وجودش موج می زد  (و در قرآن نیز شاهد این خصوصیت پیامبر ، برای نجات گمراهان هستیم ) تا حدیکه خود را برای هدایت مردم به زحمت می انداخت 2 ؛ وقتی آماج تهمت های گوناگون قرار گرفته و استهزاء و اذیت های قوم کافر را در حق خود و یارانش میدید ، قلب مبارکش در برابر این سختی ها به درد می آمد اما با این اوصاف به آنچه که تکلیفش بود ، عمل می کرد .
 اگرچه عمل به این تکلیف ( در برابر آزارهای شدید و شکنجه های بسیار سخت کفار )دشوار می نمود ؛ وقتی آیات سوره ی هود و اشاره ی مستقیم آیه " فاستقم کما امرت " بر ایشان تبیین شد، فرمودند : این سوره مرا پیر کرد .٣


نتیجه :
1 - هر کس که باشیم ، باید به تکلیف الهی که برای مان مشخص شده است ؛تحت هر شرایطی عمل کنیم .
2 - استواری بر عقیده ی حق و نیز استقامت در برابر انواع هجمه های تبلیغی
برای در امان ماندن امانت الهی ، بسیار سخت می باشد .

یادآوری :

آیا از تکلیف خود ، مطلع هستیم ؟
و آیا امانت امروز الهی را می شناسیم ؟

========================

پی نوشت ها :

1 - تفسیر نمونه ، جلد 9 صفحه ی 5
٢ - سوره ی طه آیات اول تا سوم
٣ - بعضى از مفسران نقل کرده اند که یکى از دانشمندان پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) را در خواب دید، و از حضرتش سؤ ال کرد، اینکه از شما نقل شده سوره هود مرا پیر کرد آیا علتش بیان سر گذشت امتهاى پیشین و هلاک آنها است فرمود: نه ، علتش آیه فاستقم کما امرت ... بود.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

Bernadette Soubirous was born at the Boly Mill in the small village of Lourdes, France, at 2:00 in the afternoon, on Sunday, January 7th, 1844. She was the first child of Francois and Louise Soubirous. Two days later she was baptized and given the formal name, Bernarde-Marie.

Misfortune visited the Soubirous Family in November, 1844, when Louise's bodice caught fire, causing severe burns. Since she could no longer nurse her ten-month-old child, Bernadette was sent to a wet nurse in Bartres, a village three miles from Lourdes. Francois and Louise agreed to pay Marie Lagus five francs a month for nursing their child. Surely this separation was the cause of great sorrow to the young couple, and, after being apart for eleven months, Bernadette was finally re-united with her parents in Lourdes.

Faith was always strong in the lives of this devout, Catholic family, which, over the years would have grown to nine children. However, Francois and Louise buried five of the children before they reached age ten. Again, in 1848 the family, Soubirous, came upon misfortune. By May of 1856, the weary parents and their four children were forced to move into one room, a former prison cell, which they would inhabit for more than two years. The entire family was mocked and ridiculed, and bore upon their shoulders the heaviness of dire poverty, total destitution, the coldness of the mountain winters, and far too many illnesses.

It was during this period that Bernadette began to show extraordinary signs of sanctity. She was a blessing to her parents, taking charge of her younger brothers and sister, while her parents performed odd jobs in order to put meager meals on the table.

To assist her parents financially, the eldest child also worked, from time-to-time, at her aunt's pub where she waited tables. But Bernadette was never a strong child. And at the age of 11+, she contracted Cholera. Though she recovered, her health plagued Francois and Louise, and so, when an invitation was given to the Soubirous's to send Bernadette to the high mountain village of Bartres, they decided it would be good for their eldest daughter's health. There would also be one fewer mouth to feed, which would somewhat ease the struggles of Francois and Louise.

At Bartres, Bernadette was sent out to tend sheep in the fields. This was not a happy time. The family to which she had been entrusted became cold and perhaps even brutal to the weakened, thirteen year old. The master of the house had, upon occasion, even struck Bernadette, which was totally unjustified - for truly, Bernadette was an exceptional young girl, who showed only respect toward her elders.

Francois would walk the journey from Lourdes to Bartres to surprise his daughter. Oh, you can imagine the joy this brought her! Bernadette never complained of her unhappiness. She did, however, constantly ask her father to allow her to return to Lourdes so that she could go to school to prepare for her First Holy Communion.

On one particular visit, Francois heard his Bernadette weeping. He quickened his pace and ran to see what could have happened. Bernadette, who had become very fond of her sheep, giving many of them their own names, was sickened at the sight of their wool. She settled down long enough to point out that many of her sheep had turned green. Oh, Bernadette, her father sympathetically chided, what have you done, my child? You must have let them eat too much grass! Bernadette, again, broke into tears. Finally, the grinning parent stroked her head - and explained that the green sheep had been marked by the master to be sold. After tending sheep for six months, Bernadette, who had not yet learned to read and write, was finally allowed to return to her family in Lourdes, and begin her education and preparations to receive her First Holy Communion.

Several weeks after her return to Lourdes, Bernadette, her sister, and a childhood friend went outdoors in the bitter cold to fetch sticks for cooking and heating their prison cell. Her asthma surely affected her in the coldness of the winter, and when the trio came to the river crossing, her companions bid Bernadette to stay behind, pointing out that wading through the water would cause her bitter discomfort.

As the two younger girls crossed the waters, Bernadette felt a strange wind blow. She turned around to see a bright light in a rocky grotto. Unafraid, she hastened to see what caused the brightness. As she approached, she saw a beautiful lady dressed in white with a blue sash, and on each foot there was a single, golden rose, the exact color of the lady's rosary.

Bernadette's first reaction to the woman wasn't to question who she might be - but rather, how did she get up into that niche! So humble was this child! And it never entered her mind that it could possibly be a visitor from heaven. She pulled her rosary from her pocket and began to pray. It was this precious rosary, which her parents had taught her to recite, that always made her feel at peace. Though there were no words exchanged during the first apparition, Bernadette knew that this first visit of February 11, 1858, would not be the last. SHE MOTIONED ME TO COME MUCH CLOSER! SHE LOOKED AT ME AS ONE PERSON LOOKS AT ANOTHER!

Three days later, the young child felt a calling within, an irresitible force, inviting her to the cave. She answered the call, but on the way to the grotto, she stopped at the Church where she filled a bottle with holy water. If the beautiful lady appeared again, she was prepared to sprinkle the vision, saying, If you are of God, stay. If not, leave! THE MORE I SPRINKLED HOLY WATER, THE MORE SHE SMILED!

Reputable villagers began accompanying the seeress to the grotto. On one occasion, they implored her to take along paper and pen so that the lady could write down her name, and explain exactly what she expected. Bernadette obeyed. But when she asked the lady to write down her name, the vision smiled again. Warmly. And replied, WHAT I HAVE TO SAY TO YOU DOES NOT NEED TO BE WRITTEN. HOWEVER, MAY I ASK YOU TO DO ME THE FAVOR OF COMING HERE FOR 15 DAYS? I CANNOT PROMISE YOU HAPPINESS IN THIS LIFE, ONLY IN THE OTHER! Bernadette reported, faithfully, without flowery exaggerations, every word her visitor spoke. No one knew quite what to think.

For the fourth apparition, Bernadette began to bring along with her a blessed candle, which later would become an important factor in the conversion of the faithful.

Upon the completion of the sixth apparition, Bernadette went to visit the priest of the parish. The Commissioner of Police also interrogated her, roughly, trying to force her to admit that someone had put her up to these imaginary visions. The young girl remained firm in her beliefs.

The seventh vision brought three personal secrets which Bernadette never shared with anyone. It was at this gathering that a doctor, lawyer, a member of the town council, and the future mayor of Lourdes attended. All wished to witness the behavior of the visionary.

By the eighth visit, more than 300 curious people assembled. The lady repeated three times: PENANCE, PENANCE, PENANCE. She also requested that Bernadette crawl on her knees into the grotto and kiss the ground - as a sign of repentance. Before the lady vanished, she said, PRAY TO GOD FOR SINNERS!

The beautiful lady, at the ninth visit, asked her guest to drink from the spring, to wash her face, and to eat of the grasses --- extended signs of repentance. Since Bernadette saw no spring, she assumed that the lady meant the nearby river. However, the visitor pointed her to the ground under the grotto rock, and there Bernadette dug with her fingers. A small amount of water appeared, and, after four attempts to sift the mud from the water, Bernadette drank and cleansed herself. Soon after, the spring flowed freely for all to see. After this event, the Imperial Prosecutor of Lourdes ordered Bernadette to his office. His interrogation was harsh and threatening to the child of 14. He threatened to put her in prison if she did not promise to halt her visits to the grotto. Bernadette responded, BUT SIR, I PROMISED THE LADY I WOULD COME FOR 15 DAYS. WOULD YOU WANT ME TO BREAK MY PROMISE? The Imperial Prosecutor, stunned by the simplicity of the child, backed off.

1,100 people attended the eleventh apparition. As the crowds became larger, the civil authorities became more nervous. Again Bernadette was hastened to the Magistrate's office. And again, her firm, sincere responses left the authorities baffled.

During the twelfth vision, 1,300 people attended, including both of Bernadette s parents. The next day, 1,600 people were present. The lady said, GO TO YOUR PRIEST AND ASK HIM TO BUILD A CHAPEL HERE, AND INVITE THE PEOPLE TO COME IN PROCESSION.

The following day, after word reached the people that the priest had been asked to build a chapel, 4,000 pilgrims came. But the lady did not appear. Later that afternoon, Bernadette, accompanied by an uncle and a cousin, went to the grotto and received her fourteenth visit.

At the fifteenth apparition, 8,000 were present. The lady repeated the request for a chapel - and for processions. After the request was delivered to the parish priest, the irresitible force which Bernadette had experienced each time she had a vision, ceased for twenty days. During this period of silence, Bernadette threw herself into the preparations for receiving her First Holy Communion.

On March 25, the feast of the Annunciation, again the young girl felt the invitation to Come to the Waters . During this apparition, Bernadette asked the lady, WOULD YOU BE SO KIND AS TO TELL ME YOUR NAME? Three times she asked the question. Upon the fourth attempt, the lady raised her eyes toward heaven, crossed her arms, covering her breasts with her hands, and replied, I AM THE IMMACULATE CONCEPTION! These words were not understood by the uneducated visionary, so she repeated them to herself many times so she would not forget the important words. Yet they were most probably the last words spoken by her beautiful visitor - or - at least they were the last words Bernadette repeated to the interrogators.

The miracle of the candle occurred during the seventeenth apparition. For fifteen minutes during Bernadette's ecstasy, she cupped her hand over the burning candle, while feeling no discomfort. Upon the completion of the vision, Bernadette immediately felt the flame of the candle, and dropped it onto the ground. An attending doctor, witnessing the entire event, examined Bernadette's hands. The fact that they were unharmed was the cause of his conversion.

Again, there was an interval of three months where Bernadette did not receive any calling to come to the grotto. It was during this period that the young girl received her First Communion. And, the grotto, to the sadness of many, was ordered closed by the civil authorities. Since it was blocked-off, how could Bernadette answer the irresistible force calling her on July 15, 1858? Was she to disobey the law? Her aunt directed her to the property across from the River Gave, and there Bernadette saw her Visitor for the final time. Few eye-witnesses were present. Obviously Bernadette felt that this vision was so private, so sacred, that she never mentioned it to anyone. The grotto was reopened on November 5, 1858, by order of the Emperor.

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

ولایت فقیه پرتوى از ولایت امام زمان (علیه السلام)، و ولایت امام زمان(علیه السلام)پرتوى از ولایت پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله وسلم)، و ولایت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم) پرتوى از ولایت اللّه جلّ و علا است.
از دیدگاه مکتب توحید، مالک همه چیز و همه کس خداست و همچنین مالکیت مطلقه او منشأ حاکمیّت مطلقه اوست. از این رو بنابر اعتقاد موحّدان، هر حکومتى باید از حکومت اللّه سر چشمه گیرد و بر اساس اراده و اجازه او تشکیل شود.
آن زمان که خداوند پیامبرانش را براى هدایت انسانها فرستاد، حقّ زمامدارى آنان را نیز امضا فرمود و همگان را به تبعیّت و فرمانبرى آنان در همه زمینه ها دعوت نمود.
در باره پیامبر گرامى اسلام فرمود: «فلا و ربک لایؤمنون حتّى یحکّموک فیما شجر بینهم، ثم لایجدوا فى انفسهم حرجاً ممّا قضیت و یسلّموا تسلیماً».
«قسم به پروردگار تو! این مردم مؤمن واقعى نخواهند بود، مگر آنکه حکومت و داورى تو را در همه موارد مورد اختلاف خویش بپذیرند، سپس نسبت به رأى و قضاوت تو ـ حتّى اگر مخالف منافع آنان باشد ـ کاملا تسلیم باشند و حتّى در درون دل خویش، هیچگونه نارضایتى و ناراحتى احساس نکنند».
و نیز در همین باره فرمود: «النبى اولى بالمؤمنین من أنفسهم».
« ـ در رعایت مصالح فردى و اجتماعى ایمان آوردگان ـ ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم)بر جان و مال آنان بالاتر و بیشتر از ولایت خود آنان است».
بدیهى است که این ولایت با رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) پایان نمىپذیرد. و حفظ حدود اسلام و استقرار نظام مسلمین که حکمت امضاى چنین ولایتى براى آن حضرت(صلى الله علیه وآله وسلم)، بود پس از او نیز استمرار مى یابد. و بدین طریق ائمه بزرگوارى که وارثان تمام شئون پیامبر ـ غیر از نبوّت ـ مى باشند عهده دار این ولایت و حاکمیت به حساب مى آیند.
امام رضا (علیه السلام) مى فرمایند: «إنّ الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله علیه وآله وسلم) و مقام امیرالمؤمنین (علیه السلام) و خلافة الحسن و الحسین(علیهما السلام). إن الامام زمام الدین و نظام المسلمین و صلاح الدنیا و عزّ المؤمنین، الامام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى. باالامام تمام الصلوة و الزکوة و الصّیام و الحج و الجهاد و توفیر الفیىء و الصدقات و امضاء الحدود و الاحکام و منع الثغور و الاطراف».
«براستى امامت، خلافت از خدا و خلافت رسولخدا (صلى الله علیه وآله وسلم) و مقام امیرالمؤمنین (علیه السلام) و خلافت حسن و حسین (علیهما السلام) است. براستى امامت، زمام دین و نظام مسلمین وصلاح دنیا و عزّت مؤمنان است.
امام، بنیاد رشد کننده اسلام و شعبه والاى آن است. به وسیله امام است که نماز و زکات و روزه و حج و جهاد شکل مىگیرند و کمال مىیابند و خراج و صدقات فزونى مىپذیرند و حدود و احکام الهى اجراء مىشوند و مرزها و جوانب مملکت اسلامى محفوظ مىمانند».
در این دوران، امام زمان حضرت مهدى (علیه السلام) که از جانب خدا و به تبعیّت از پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) دارنده همه شئونات مذکور است، در پس پرده غیبت بسر مىبرد و از سوى دیگر تردیدى نیست که باغیبت آن بزرگوار، خداوند حکیم، پیروان او و امّت بزرگ اسلام را بىسرپرست و بلاتکلیف نمىپسندد.
پس یا باید پذیرفت که خداوند امر تعیین حاکم و ولىّ امر را مطلقاً بر عهده خود مردم وا نهاده است که ممکن نیست. چون شرایط غیبت، حکمتهاى جعل حاکم و ولىّ امر الهى را تغییر نداده بلکه آن را ضرورىتر مىسازد، و خدایى که در دوران حضور پیامبر (صلى الله علیه وآله وسلم) و امام (علیه السلام) مردم را بى رهبر و سرپرست نپسندیده، وا نهادگى آنان را در زمان غیبت امضا نمى فرماید.
و یا باید قبول کرد، که در دوران غیبت نیز، اشخاصى با بهرهگیرى از ولایت الهى و حق حاکمیت پیامبر و امام، در چهار چوبه کلمات راهگشا و فرمایشات مسئولیت بخش خود آن بزرگواران، حق ولایت و وظیفه سرپرستى مسلمین را بر عهده دارند.
اسحاق بن یعقوب از امام زمان (علیه السلام) طى نامهاى مىپرسد که به هنگام غیبت شما در حوادثى که روى مىدهد به چه کسى مراجعه کنیم؟ فرمود:
«اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها إلى رواة حدیثنا فانّهم حجّتى علیکم و انا حجّة اللّه.»]
«در حوادث و رویدادهایى که برایتان پیش مى آید به راویان حدیث ما مراجعه کنید که آنها حجت من بر شما هستند و من حجت خدایم».
امام حسن عسکرى(علیه السلام) فرمودند: «فامّا من کان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدینه مخالفاً لهواه مطیعاً لأمر مولاه، فللعوام أن یقلّدوه.»
«هر فقیهى که نگهدارنده نفس ـ از انحرافات و لغزشها ـ و حفظ کننده دین و مخالف با هواهاى نفسانى و مطیع امر مولاى خویش باشد، بر عامّه مردم است که تقلید کننده ـ و تابع ـ او باشند».
و امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «ینظر اِنّ من کان منکم ممن روى حدیثنا و نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکماً فانّى قد جعلته حاکماً».
«آنان که باهم اختلافى دارند باید بنگرند و یک نفر از بین شما را که راوى حدیث ما و صاحب نظر در حلال و حرام، باشد و احکام ما را بشناسد شناسایى کنند و او را «حَکَم» قرار دهند زیرا من او را حاکم بر شما قرار دادم.
ساده اندیشانه خواهد بود اگر کسى بگوید دائره این «حجّت قرار گرفتن» و «لزوم تبعیت و تقلید» و «جعل حاکمیت» فقط منحصر در اختلافات شخصى دو نزاع کننده یا پارهاى فروع فقهى مىباشد، و امام زمان(علیه السلام) و سایر امامان بزرگوار در این فرمایشات به امر مهم حکومت و راهبرى اجتماع بر اساس قواعد اسلام و قرآن، نظرى نداشته و تشکیل حکومت اسلامى و کیفیت پیاده شدن احکام اجتماعى این دین مبین را، در این احادیث ونظایر آنها، نادیده گرفته و دست فتنه پردازان دوره غیبت را در بازیچه قرار دادن نظام اسلام و مسلمین، کاملا باز قرار دادهاند!!
امام راحل (قدس سره) در مبحث ولایت فقیه از «کتاب البیع» بعد از نقل و بررسى دهها دلیل و روایت معتبر مىفرماید:
از آنچه بیان شد نتیجه مىگیریم که فقهاء از طرف ائمّه (علیهم السلام) در جمیع آنچه در اختیار آنان بوده است، داراى ولایت هستند. مگر دلیلى بر اختصاص امرى خاص به معصوم (علیه السلام)اقامه شود که در آن صورت، این اصل کلى، استثناء مىخورد ... .
ما قبلا گفتیم همه اختیاراتى که در خصوص ولایت وحکومت براى پیامبر(صلى الله علیه وآله وسلم) و ائمه(علیهم السلام) معیّن شده است، عیناً براى فقیه نیز معیّن و ثابت است. امّا اگر ولایتى، از جهت دیگر غیر از زمامدارى و حکومت، براى ائمه (سلام اللّه علیهم) معین و دانسته شود، دراین صورت فقهاء ازچنین ولایتى برخوردار نخواهند بود. پس اگر بگوییم امام معصوم(علیه السلام)راجع به طلاق دادن همسر یک مرد یا فروختن و گرفتن مال او ـ گرچه مصلحت عمومى هم اقتضا نکند ـ ولایت دارد، این دیگر در مورد فقیه، صادق نیست و او در این امور ولایت ندارد، و در تمام دلایل که پیشتر راجع به ولایت فقیه گفتیم، دلیلى بر ثبوت این مقام براى فقها وجود ندارد. چنانکه در کلام امام راحل (قدس سره) اشاره شده ولایت فقیه با همه گستردگىاش در حیطه حفظ مصلحت عمومى جامعه اسلامى شکل مىگیرد.
به عبارت دیگر، فقیه جامع الشرایط در هر شرایط زمانى و مکانى و اجتماعى باید راهى رابرگزیند که مکتب و مقرّرات آن بهتر اجرا شود. و به تعبیر فقها، باید «غبطه مسلمین» را رعایت نماید، به این معنا که در همه امور باید آنچه را که بیشتر به صلاح اسلام و مصلحت مسلمین است اختیار کند.
از همین دیدگاه است که در حکومت اسلامى دوران غیبت، تشکیل قواى سهگانه قانونگذارى، قضایى، اجرایى و نهادهاى نظارتى از طرف فقیه ضرورت مىیابد وبا همه اختیاراتى که ولىّ فقیه در اداره اجتماع دارد، باز هم مراجعه به آراى مردم در امورى چون تعیین رئیس جمهور و نوّاب مجلس و غیره معنا پیدا مىکند.

 

نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

رفیقی باصفا می گفت :

نگاهم را به روی کاغذ سفیدی که جلویم بود ، دوخته بودم و در دریای آرزوهای دست نایافته ی خود ، بالا و پایین می رفتم .

پس از تحمل مدتها رنج و سختی دیگر کاسه ی صبرم مالامال از گلایه شد و خطاب به امام عصر ارواحنا فداه گفتم : امام زمان ! آیا نمی بینی که چقدر سختی می کشم ؟

کاغذی را که پیش دستم بود ، تکانی داده و به روی کاغذ ،با دست خود ،جواب خویش را نوشتم که :

چرا ! می بینی اما چون من بد هستم ، لایق دعای مستجابت نیستم و دستگیری نمی کنی .و از شدت ناراحتی ، محکم خطی بر پایین این جمله کشیدم .

نمی دانم آن برگه را کجا گذاشتم و چه شد اما شب که خوابیدم در عالم رویا منظره ای را دیدم .

دیدم که گرفتارم و در دادگاهی به اعدام محکوم شده ام ، بی هیچ گناه و جرمی.همه ی شواهد نیر بر علیه من بود .

ناگهان امام عصر ارواحنا فداه را در عالم رویا دیدم که آمدند
دستم بگرفتند و از آن مهلکه ، نجاتم دادند.
سپس رو به من کرده و فرمودند :

" هم تو را می بینیم و هم دعایت می کنیم که اگر دعای ما نبود ، بارها گرفتار شده بودی ."


وقتی بیدار شدم از جمله ای که خطاب به حضرتش نوشته بودم ، پشیمان شدم .

نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()

سالهای دور ، وقتی که جوان تر بودم ، دوستی برای من پیامی ارسال کرد با این مضمون :



سوال های شب اول قبر لو رفت !



اگرچه ظاهر طنز و غیر قابل تاملی داشت اما پس از گذشت سالها
مدت هاست مرا به فکر وا داشته که :
اگر شب اول قبر ، شب سنجیدن عقاید اولیه انسانهاست ، چرا خداوند این سوال ها را
به بندگانش اعلام فرموده و چرا تا لحظه ی موعود ، همانند خیلی از سرائر شب اول قبر ، در پس پرده ی ابهام ، نمانده است ؟

کمی با دقت فکر کنیم . . .
 شاید جواب هایی برای این سوال داشته باشیم که :

چرا خداوند سوال های شب اول قبر را در اختیار بندگانش قرار داد ؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()