حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

ظهر عاشورا بود
دیدمش
با همین دو چشم سر
که پیراهنی بچه گانه به دست داشت
و چشمانش اشک آلود بود.

 

در میان همهمه ی صدای عزاداران
می توانستی نجوایش را بشنوی
اگرچه با زبان دل و چشمان غمبارش، با اربابش گفتگو می کرد .

 

قدم برداشت
استوار و محکم
و به میان عزاداران آمد.

 

پیراهن کوچکی را که احساس می کردی
به پاره ی تنش متعلق است
به روی زمین انداخت
جایی که عزاداران ارباب قدم بر آن پیراهن بگذارند و از روی آن عبور کنند .

 

و تو احساس می کردی که
تمام امیدش در آن پیراهن جمع است .

 

مدتی گذشت
ندانستم که چقدر بود ؟!
اما خوب می دانم که زیاد گذشت
و من به آن پیراهن که زیر پای سینه زنان و زنجیر زنان بود ، چشم دوخته بودم .

 

دوباره در میان عزاداران دیدمش
که پیراهن خاکی شده را بر می دارد .

 

نگاهم را خیره وار به سویش دوختم
تا ببینم با این پیراهن چه شعبده می کند !

 

به داخل ماشینش رفت
دیدم کودکی دارد 4 یا 5 ساله
لباس کودکش را از تن خارج کرد .

 

اشک می ریخت
و پیراهنی را که خاک پای عزاداران بر آن نشسته بود
با نیتی سراسر خلوص و صفا
بر کودکش پوشانید
و چه محکم و با اعتقاد چنان می کرد .

 

 

ومن آن لحظه احساس کردم
که چه اعتقادی راسخ دارد این زن
که آمده است
تا جگرگوشه اش را
با خاک پای سینه زنان اربابش
 به نیابت از خاک شفا
تا آخر عمر
بیمه نماید

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()