حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

گفت : بمان

گفتم : وقت ندارم

گفت : دلم برایت تنگ شده است

سکوت کردم

گفت : عاشقت هستم

گفتم : من خود معشوقه ای دگر دارم

گفت : با من کمی حرف بزن

گفتم : کسی حضورم را به انتظار نشسته است

گفت : من هم صدایت را دوست دارم

گفتم : وقت ندارم

گفت : تو بی وفایی

گفتم : هرآنگونه که راحتی بیاندیش

گفت : آغوش پرمهرم همیشه برایت بازست

گفتم : به آغوش پر مهــر معشوقه ام نیازمندم

گفت : هیچ کس تو را به اندازه من دوست ندارد

گفتم : زهی خیال باطل

گفت : اگر تومرا دوست نداری اما من عاشقت هستم

دیگر توجهی نکردم و گفتم : تا ملاقاتی دیگر که ببینمت با تو وداع می کنم  ...

از کنارش چند قدمی نگذشته بودم ....

نفهمیدم چه شد و چطور مرا به آغوشش گرفت...

و آنچنان در آغوشش فشارم داد که صدای شکستن استخوانهایم را شنیدم...

و اکنون سالهاست که با استخوانهایی شکسته ، روزهای پرمشقتی را می گذرانم....

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()