حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

 اگر به  شخصیت طیب حاج رضایی بدون کمک گرفتن از آموزهای دینی مان نگاه کنیم ؛از آنجا که زندگی وی پر از تضادهای فاحش است ، دچار سردرگمی می شویم .
شخصیتی که با کوله باری از شرارت ها ، در روز تولد فرزند محمد رضا شاه ( ولیعهد )برای خوش رقصی دربار پهلوی، کل چهارراه مولوی تا میدان شوش را فرش و چراغان  می کند .
و با پرونده ای سرشار از زور گیری ، از عاملین کودتای سیاه و برنامه ریزی شده توسط سیا در 28 مرداد و سرنگونی دولت مصدق است .
اما با این حال وقتی زندگی این فرد را مورد بررسی قرار می دهیم نکات درخشانی هم در زندگی وی مشاهده می کنیم از جمله اینکه :
دو ماه محرم و صفر را مشکی می پوشید و سه روز آخر دهه ی اول محرم را آب نمی خورد و در مجالس عزای امام حسین علیه السلام شرکت می کرد .
به هر حال هر چه بود محبوب دلهای مردم نبود .
او را بیشتر به عنوان یک جاهل زورگیر که بادمجان دور قاب چین دستگاه سلطنتی نیز بود می شناختند .یک نقطه ی عطفی در زندگی طیب حاج رضایی بوجود آمد که از او مرد ساخت و سعی کرد که دیگر در درگاه الهی بی آبرویی نکند .

 

محرم بود و هیئآت قدیمی تهران ، برای دهه ی اول سفره پهن می کردند و خرج می دادند .
یک روز به همراه نوچه هایش از کنار یکی از این هیئآت اسم و رسم دار عبور می کرد .
دید  دیگهای زیادی بار گذاشته اند برای روز عاشورا . هرکس هم که حاجتی دارد می رود  نیت می کند و دیگ را هم می زند . نمی دانم در دل چه گذراند و چه حاجتی را پیش رویش گذراند .
آمد و به یکی از هیئتی ها گفت من هم می خواهم دیگی را هم بزنم .


عده ای درون دلشان به طیب خندیدند و گفتند :
مردک با نوچه هایش آمده دیگ حسینی را هم با دستان کثیفش آلوده کند .
کسی جرات نکرد چیزی بگوید .
طیب پرسید کدام دیگ را هم بزنم .
گفتند هر کدام که می خواهی .
طیب نگاه کرد دید یک دیگ درش باز است و برنج دارد غلغل می زند .
ملاقه ی مخصوص را برداشت تا دیگ را هم بزند . نوچه های او هم کنارش ایستاده بودند.
یک مرتبه دیگ را هم زد و داشت دستش را به همراه ملاقه می چرخاند که بار دوم دیگ را به هم بزند که ناگهان یک کلاغ آمد و از بالای درخت ، فضله ای به داخل دیگ انداخت.

هیئتی ها هم داشتند نگاه می کردند
تا دیدند که فضله ی کلاغ به داخل دیگ افتاد بهانه ی خوبی بود تا حرفهای دلشان را به طیب بزنند .
یکی گفت نیت که خالص نباشد همین می شود و خلاصه هرکس هرچه از دهنش در می آمد ، زمزمه می کرد و تکه ای می انداخت.
 

طیب خیلی خجالت کشید.
با خودش گفت : امام حسین مارو بی آبرو نکن
جلوی این همه هیئتی
جلوی نوچه ها
امام حسین ما را بخر

خلاصه طیب با خجالت گفت :
حالا باید چه بکنیم ؟
گفتند فضله ی کلاغ نجس است.
باید کلّ دیگ را دور بریزیم .
دیگ برنج را خالی کردند.

همینکه دیگ برنج را خالی می کردند یک مرتبه چشمان همه متحیر شد
و با تعجب به هم نگاه می کردند.
دیگر آن زمزمه های زهر دار لحنی دیگر گرفت و عوض شد.
زمزمه های دیگری شنیده می شد.

همه گفتند این معجزه ی امام حسین است .

آری ! امام حسین آبروی طیب را خرید
وقتی دیگ را خالی کردند با تعجب دیدند سه عدد عقرب مرده در دیگ به همراه برنج ها می جوشیده
که اگر آن فضله ی کلاغ نبود و اگر طیب حاج رضایی نمی آمد تا آن دیگ را به هم بزند ،
همه ی انسانهایی که از آن دیگ می خوردند،میمردند.

طیب حاج رضایی اشک می ریخت
گفت : امام حسین آبرویم را خریدی،دست مریزاد.

و آن شد که طیب عزم کربلا کرد و به دیدار ارباب شتافت
و از آن پس بود که طیب شیوه ی زندگی اش را تغییر داد
و شد محبوب دلها .

روحش شاد و قرین حضرت ارباب

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()