حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

جمعه روز از روزهای آغاز جوانی و اتاق آخر شبستان مسجد شارعی که پاتوق ما بود برای جلسه محفل انس با قرآن ودم غروب و وصف روحانی سالخورده و اهل دلی از فضلای قم که قرار بود از آن شب امامت مسجد را بر عهده بگیرد. و گفتند: حاج آقا آمد،‌نامش حاج آقا امجد. نامی که ماند برای ما و آیت‌الله امجد و استاد امجد و حضرت آیت‌الله و جناب استاد هیچ وقت روی زبانمان نچرخید. حاج آقای ما از راه رسید و در ذهن و دل و خاطر ما با همان قامت بلند و قدم زدن سریع و لبخند شیرین ماندگار شد.  
حاج آقای ما آمد و در تهران ماند و با همان شوریدگی و سادگی و بی‌تکلفی که «تکلف گر نباشد خوش توان زیست» و با بی‌تعلقی که «تعلق گر نباشد خوش توان مُرد». حاج آقا یمان از همان عصر جمعه که به تهران آمد در دل جوان‌ها و دانشجو‌ها و طلبه‌ها جا گرفت و شد حاج‌آقا امجد. بعدها هم هر چه از آیت‌الله بهاء‌الدینی وصفش را شنیدیم یا از حضرت آیت‌الله بهجت اشاره‌ای دیدیم یا در محضر آیت‌الله جوادی نکته‌ها خواندیم باز همچنان آیت‌الله نازنین و دوست داشتنی و نزدیک و راحت ما همان حاج آقا امجد بود. دیگر ما بودیم و حاج آقا. در مدرسه عالی شهید مطهری، در کوی دانشگاه تهران، در حلقه دعای سمات، در روضه محرم و صفر، در قم و دماوند وتهران، آخر شب یا میانه روز . هر سوال پاسخی سریع داشت پیش حاج آقا و هر مشکل راه حلی ساده، گویی این مرد زندگی نداشت، گویی خانواده نداشت، گویی استراحت نداشت. وقتی دلمان می‌گرفت دست بر سرمان می‌کشید و وقتی آشفته می‌شدیم آراممان می‌کرد. وقتی به دیوارهای بلند و درهای بسته می‌خوردیم با مهربانی راهی می‌یافت و وقتی به چهره‌های عبوس و اخمهای درهم می‌رسیدیم لبخند و مهربانی او بود که امیدمان می‌بخشید. مسافری بود که روی زمین قرار نمی‌گرفت و به چیزی بسته نمی‌شد، این آزادگی و رهایی، این شوریدگی و بی‌قراری شیفته مان می‌کرد. شاید برای همین بود که خانه‌ای نداشت و زندگی‌اش را دو، سه بار کامل بخشیده بود. درها را باز کرده بود که هر کسی هر چه نیاز دارد بردارد و برود. یکی یخچال را نیاز داشت و یکی فرش را و دوباره حاج آقا بود که با همراهی بانوی صبور و همراه زندگی‌اش از نو شروع می‌کرد با میز شکسته‌ای یا فرش پاره‌ای. حاج آقا شد پدر برای همه مان، وقتی خواستیم برویم خواستگاری، او را جلوتر فرستادیم و وقتی بچه دارشدیم او در گوش نوزادمان اذان گفت. وقتی خانه اجاره کردیم او به مهمانی کوچکمان آمد و وقتی ماشین خریدیم او در کنارمان نشست.
 
در نرم ریز اشک با او «علی علی مولا» گفتیم و در گرم سوز آه «مکن ‌ای صبح طلوع» را ناله کردیم. در زیارت خورشید خراسان با او همقدم شدیم و در پابوس ماه قم او را همراهی کردیم. کتب اگر خواندیم با او خواندیم و بحث اگر کردیم با او گفتیم و شنیدیم. هم حلقه اتصال و پیوند ما جوان تر‌ها بود با بزرگان حوزه و پیران عالم عرفان و معنویت، و هم از افتادن به بیراهه‌هایی به ادعای عرفان و سلوک و معنویت بازمان می‌داشت که مردانه می‌ایستاد و می‌گفت: «آمده‌ام تا دکان‌ها و کاسبی‌ها را تعطیل کنم.»
 
در روزگاری که کمتر کسی «آخوندی» می‌کند به معنای پدری و همراهی و همدلی. در روزگاری که کمتر کسی رها و بی‌تعلق و بی‌بستگی است، در روزگاری که هزار و یک ملاحظه و مناسبت و مراعات در لابه‌لای هر کلام و نگاه و حرف و حدیث هست وجود مردی به نام «محمود امجد» گمشده ما بود.
 
حاج آقا مال ماست، نه مال کسانی که با هزار و یک فتنه و نیت شوم در پی مصادره‌اش هستند. حاج آقا مال ماست، نه مال کسانی که تازه از راه رسیده‌اند. حاج آقا مال ماست نه مال آنها که دیر آمده‌اند و می‌خواهند زود بروند. حاج آقا مال ماست و برای همین دلمان می‌گیرد وقتی می‌بینیم برخی از صفا و سلامتش سوء استفاده می‌کنند. برای همین نگران و آشفته می‌شویم وقتی می‌بینیم چنگال‌های خطرناکشان را برای دریدن آبرو و حرمتش تیز کرده‌اند. برای همین می‌ترسیم وقتی می‌بینیم این پدر و برادر همدل و همراه را می‌خواهند از ما بگیرند. شاید برخی از دیدگاه‌ها و افکار ایشان را نپذیریم، شاید بعضی مواضع سیاسی ایشان را نپسندیم، شاید گاهی سلیقه‌هایمان متفاوت باشد، اما این همه باعث نمی‌شود پدری و برادری این مرد نازنین را فراموش کنیم. این همه موجب نمی‌شود قدر و قیمت این گوهر کمیاب را ندانیم، این همه سبب آن نیست تا از خاطر مان برود که «به هر الفی الف قدی برآید.» حاج آقا بزرگ اسـت، دوست داشتنی است، قیمتی است اما معصوم نیست. ما مرید و نوچه او نیستیم که او اصلا آمده تا بساط همین مریدبازی‌ها و نوچه گری‌ها را به هم بزند. حاج آقا بزرگی است که ممکن است اشتباهات بزرگ هم بکند و افسوس که این روزها عادت کرده‌ایم همه را معصوم بخوانیم و بدانیم. حاج آقای ما قیمتی است و برای همین به او طمع می‌کنند، دوست داشتنی است و از همین روی به سراغ او می‌روند، عزیز است و به همین خاطر برایش نقشه می‌کشند، اما هر چه هست حاج آقا مال ماست. بی‌خود به او طمع دارند و بی‌جا به او چشم شوم دوخته‌اند. حاج آقا مال ماست و برای ما خواهد ماند. حاج آقای ما ممکن است عصبانی شود ولی هرگز سخنی نخواهد گفت که آسایش دشمن را به دنبال داشته باشد. ممکن است دل نازکش بشکند ولی محال است کلمه‌ای بر زبان بیاورد که دل دوستان خدا را بیازارد. ممکن است انتقادی بکند ولی هیچ گاه این انتقاد از مرز این خانه و این خانواده بیرون نخواهد رفت.

نوشته شده توسط : حجت الاسلام و المسلمین محمد رضا زائری

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()