حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

تذکر : خواندن این متن ، حداکثر ۵ دقیقه به طول می انجامد . برای وقتت هم من ضامن در پیشگاه الهی

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

خانه ای را می بینی که در و دیوارش از خشت و چوب ساخته شده
زنیست مهربان با چهار کودک قد و نیم قد
در خانه ، با کودکانش حرف می زند
با آنها بازی می کند
و …
همسرش به مأموریت رفته و مدتیست که منتظر و دلتنگ شُوی با وفایش
تا از سفر بیاید
اما هنوز نیامده است .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

صدای در خانه را می شنوی .
دختر بچه ای ۴  ساله می دود تا در را باز کند .
دخترک صدا می زند : مادر جان ! پدر بزرگ است
و مادر هم به استقبال پدر مهربانش می آید .
بچه ها به سوی پدر بزرگ دویدند
و پدر بزرگ مهربان ، آغوش گرم خود را برای آن کودکان نازنین باز کرد و به آنها سلام
و آنها را نوازش
و کمی با آنها حرف زد و بازی کرد .
دختر به پدر خوش آمد می گوید
و می رود تا شربتی خنک برای پدر بیاورد تا در آن گرمای هوا
طعم بابا را شیرین کرده و جگرش را خنک نماید .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

پدر بزرگ با نوه هایش بازی می کند .
بازی کردنش با روزهای قبل تفاوت دارد .
با آنها بازی می کند
اما در فکر است .
انگار که می خواهد چیزی را به دخترش بگوید اما …
اما نمی داند که چطور بگوید .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

دختر مهربان شربت را برای پدر می آورد .
پدر شربت را می گیرد و نیم نگاهی به دخترش .
نگاه ، نگاهی است متفاوت با همیشه
که یک دنیا حرف دارد .
دختر است و بابایی .
به نگاه پدر خوب آشناست .
پدرکمی آن شربت را می خورد و می گوید : دست دختر گلم درد نکند !
و دختر به پدر می گوید : نوش جانتان بابا جانم !
و با نگاهی که خیره به چشمان پدر دوخته است
می خواهد از چشمان پدر بخواند که چه می خواسته بگوید .
پدر هم که می داند دخترش چشم به او دوخته است
همانطور که شربتش را می خورد ؛ می گوید :

دختر عزیزم !
بار و بنه ی سفر ببند که من قصد سفر دارم و این سفر آخرین  …

کمی تامل می کند .
حرفش را ادامه نمی دهد و می گوید :

دخترم می خواهم در این سفر ، توهم کنارم باشی

آن دختر مهربان ، کمی به بچه هایش نگاه می کند .
ظرف شربت را ازپدر می گیرد
و به آشپزخانه می رود .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

یکی از نوه ها که پسری است هشت ساله
و بزرگترین فرزند خانه
به پدر بزرگ نگاه می کند
انگار که او هم مثل مادرش می خواهد از چشمان پدر بزرگ بخواند که
پدر بزرگ چه می خواسته بگوید .
پدر بزرگ متوجه نگاه ابهام آمیز او شده و او را در آغوش می گیرد و می گوید :

می دانستی که آرام جانم هستی عزیزم ؟

و با او صحبت می کند که دخترش می آید و کنار پدر می نشیند
و چشم می دوزد به چشمان پدر
و بازی بابا با کودکانش .
و آنچنان با علاقه به پدر نگاه می کند که گویی مادری به فرزندش .
دختر مهربان ، دلتنگ همسرش بود و اکنون با شنیدن این حرف ناتمام از پدر ، دلواپس .
اما نمی خواهد که پدر بداند چه غوغایی در دلش برپاست .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

زنیست مهربان با چهار کودک قد و نیم قد
بار سفر می بندد
و کودکانش را نیز لباس سفر می پوشاند

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

گروه زیادی از مردم شهر آماده ی سفر هستند .
انگار همه و همه می خواهند به سفر بروند .
جز عده ای افراد پیر و ناتوان .
همه آماده ی سفر شده اند .
یک کاروان بزرگ زیارتی .
همه آماده اند .
پیر مردها و پیر زن هایی که نمی توانند بروند
به آنان که آماده ی سفر هستند می گویند :
مارا هم یاد کنید و در طواف خانه ی خدا ، از دعا فراموش نکنید .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

زنیست مهربان با چهار کودک قد و نیم قد .
و اینجا خانه ی خدا
این بار و این حج
حجیست متفاوت با سایر حج هایی که به جا آورده است

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

هنوز کاروان حجاج به عرفات نرفته اند .
زنیست مهربان با چهار کودک قد و نیم قد .
ناگهان می شنود که دخترکش فریاد می زند :
مادر جان !
بابا !
بابا !
بابا آمد !
آن زن مهربان از جا بر میخیزد
و مسیر دویدن کودکش را نگاه می کند .
آری !
همسر مهربانش را می بیند .
از ماموریت بازگشته
و به آنها پیوسته است
تا اعمال حج را با آنها به جا آورد .
و آن زن
با نگاهی که سرشار از مدتها دلتنگیست
به استقبال همسرش می رود .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

حجاج از منی برگشته اند .
جمعیت در حال طواف است .
دو پسر ، با پدر خود اعمال به جا می آورند .
و دختران در آغوش مادر
به گرد خانه ی خدا می چرخند .
و  اینبار فاطمه به حضور همسرش دلگرم است و
سختی طواف را
با وجود علی
احساس نمی کند و …

و بالاخره مناسک حج هم تمام شد …

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

گرمای هوا همه را کلافه کرده است .
و اینجا خیمه ای است
و فاطمه است که تنهاست
و فرزندانش
که تنها با مادرند
و علی .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

فاطمه ، همهمه هایی رو می شنود .
صدای زنان پیامبر است که با هم صحبت می کنند .
هرکدام چیزی می گویند .
ظاهرا ام السلمه و یا ام ایمن است که می گوید :
قرار است پیام بسیار مهم الهی از طرف پیامبر به مسلمانان ابلاغ شود .
خبر مهمی در راه است .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

گرد و خاک عظیمی به پا شده است .
شترها و اسب ها
همه و همه
کاروان ها
آنها که با پای پیاده بودند
آنان که سواره بودند
همه و همه آمده اند .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

و اکنون است که قلب فاطمه به گونه ای دیگر می تپد .
و هر قدر که زمان می گذرد
تپش ها بیشتر و بیشتر .
حرف های آنروز پدر را به یاد می آورد .
آنروز که می گفت شاید این آخرین … و حرفش را ادامه نداده بود .
دلواپس باباست .
نکند برای بابا اتفاقی بیفتند .
از خمیه اش بیرون می آید .
حسین کنار مادر است و دست در دست مادر دارد .
در میان گرد و غبار ، به خیمه ای که برای پدر برپا شده نگاه می کند .
پدر را می بیند
و علی
که چونان کوهی استوار
کنار پدر ایستاده .
خیالش راحت می شود
اما نگران است .

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

صدای رسای پدر را می شنود .
خوب گوش می دهد .
با هرکلام پدر
روحش آرام می گیرد .
اکنون سخنان پدر در اوج است .
هزاران نفر در صحرا
هیچ صدایی جز صدای پدر
و آنان که سخنش را تکرار می کنند
و بادی که صداها را به گوش می رساند
شنیده نمی شود .
می شنود که پدر می گوید :

معاشر الناس ! من کنت مولاه فهذه علی بن ابی طالب مولاه
مَعاشِرَالنّاسِ، فَبایِعُوا اللَّهَ وَ بایِعُونى‏ وَبایِعُوا عَلِیّاً أَمیرَالْمُؤْمِنینَ وَالْحَسَنَ وَالْحُسَیْنَ

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

و حسین همانطور که دست در دستان مادر دارد
احساس می کند که دستان مادر می لرزد .
نگران می شود .
نگاهش را به سوی صورت مادر می چرخاند .
دل حسین از جا کنده می شود .
می بیند که مادر اشک می ریزد .

با همه ی کودکی اش
دست مادر را فشار می دهد .
مادر نگاهش می کند .
و می فهمد که حسینش
چشمانش بارانی اش را دیده
و نگران است .
اشک ها را از صورت پاک می کند
و سخنان پیامبر را گوش می دهد

کـــــات

سه ، دو  ، یک
دوربین !
رفت .
صدا !
رفت
حرکت . . .

خطابه ی پیامبر تمام شده است
زنها به خیمه ی فاطمه آمدند
و بر او به ولایتعهدی همسرش تبریک می گویند

و اگر تو آنجا بودی !
و اگر مادر سادات را می دیدی !
و اگر اهل اشارت بودی !
می دیدی
می دیدی که یک چشم فاطمه می خندد بر ولایتعهدی شویش
و  چشم دیگرش می گرید
و از همین حالا
دلتنگ پدر شده است

و آنوقت مشتت را بر سینه میزدی و می گفتی :

ای من به فدایت مادر سادات !
کاش بمیرم و چشمانت را بارانی نبینم بی بی جان !

 

پی نوشت مهم ۱ : با توجه به مطالعه ی برخی منابع تاریخی ، حضوری از امام حسن و امام حسین در این سفر دیده نشد اما با توجه به خطابه ی پیامبر در روز غدیر که متن آن نیز آمده است ، صراحتا به حسنین علیهما السلام اشاره شده است و این می تواند دلیل قابل قبولی برای حضور این دو بزرگوار در غدیر باشد .

پی نوشت مهم ۲ : این که دو دختر حضرت زهرا نیز با ایشان همراه بوده اند یا خیر ، محل تأمل است اما با توجه به القاب حضرت زهرا در شدت مهرورزی به فرزندان ، می توان دریافت که وقتی حسنین همراه مادر بوده اند ، زینبین که کوچکتر بوده اند نیز باشند چرا که احتمال حضور حضرت علی علیه السلام نیز در ایام حج محتمل بوده و در ثانی همه ی اهل مدینه هم آماده ی به جا آوردن حج بوده اند چراکه در سرتاسر ممالک اسلامی اعلام شده بود که این حج ، آخرین حج پیامبر است . با این اوصاف و نیز حضور برخی منافقین در مدینه ، احتمال تنها گذاشتن این دو کودک در مدینه کمی بعید به نظر می رسد

پی نوشت مهم ۳ : حضور حضرت زهرا سلام الله علیها در حجة الوداع ، با توجه به اسشتهاد ایشان بر خطابه ی غدیر ، بعد از شهادت پیامبر اسلام و نیز گواهی متون تاریخی ، قطعی می باشد .

و پی نوشت بسیار مهم ۴ : از نوشتن آن معذورم . چرا که فقط مربوط به فرزندان حضرت زهرا سلام الله علیها می باشد . اگر خواستند ، برایشان خصوصی خواهم نوشت .

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()