حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

در حال ساخت فیلم کوتاه نیاز بودم .

یه روز باید می رفتیم غسالخونه ی بهشت زهرا برای تصویربرداری

مجری طرح مجوزش رو ردیف کرد برای حضور در کنار اموات ، پشت شیشه های غسالخونه.

صبح ساعت 6:30 بهشت زهرا بودیم.

از همین در ورودی بهشت زهرا که مرده ها رو میارن تو و می شورن و بعدشم میارن بیرون رفتیم تو.

 

 

خیلی از بچه های گروه اونروز با ما نیومده بودن .

فقط سه نفر بودیم که مجبور بودیم بریم .

فضای محوطه ساکت و دهشت انگیز بود .

جو حیاط پشتی غسالخونه حسابی همه مون رو گرفته بود.

منم اونموقع حدودا 21 سالم بود.

ترسیده بودم.

اما بروی خودم نمیاوردم.

دیدم کنار در سرد خونه که در ضلع شرقی حیات بود یه آقایی روی یه تخت خوابیده و یه پتو هم انداخته روش و پاهاشم از زیر پتو پیداست...

به بچه گفتم : می بینم که همتون وحشت کردین...

بیایید بریم کنار این آقاهه که اینجا خوابیده وایسیم.

رفتیم کنار اون آقاهه ...

یه کم ترسمون ریخت.

آقایون غسّال هم داشتن وارد غسّالخونه می شدن.

همشون اومدن . رفتن تو کابین مخصوص و لباساشون رو در آوردن و و ظاهرا دوش گرفتن و لباس مخصوص خودشون رو پوشیدن.

ظاهرا ساعت هفت صبح باید کارشون رو شروع می کردن .

همه قبل از 7 صبح آماده ی کار بودند...

ماهم کنار اون آقاهه وایستاده بودیم و با وحشتی که به روی مبارکمون هم نمیاوردیم؛ به برادران غسّال نگاه می کردیم.

دیدم دو نفر از این بزرگوران اومدن و به ما سلام کردن و دلیل حضور مارو با دوربین پرسیدن...

ما هم توضیح دادیم . یکیشون دوتا از دوستاش روصدا زد و گفت اینا برای فیلمبرداری اومدن.

راهنماییشون کنید از کجا برن و بهشون ماسک بدین...

ازش تشکر کردیم.

داشتیم می رفتیم که بریم و در کنار اموات عزیز تصویر برداری رو شروع کنیم که با دیدن یه منظره ، سه تایی مون خشکمون زد.

دیدیم اولین مرده ای که دارن میبرن برای شستن همون آقاهست که ما فکر می کردیم تو حیاط خوابیده...

ظاهرا سرد خونه جا نبوده وکنار کشوها تو حیاط گذاشته بودنش و یا شایدم یه آمبولانس زودتر از ما اونو آورده بود و پیاده کرده بود.

به هر حال نمی دونم چی بود و داستان از چه قرار بود ولی هرچی بود همه مون خیلی ترسیدیم و ...

همین یه اتفاق کوچولو ، همه مون رو ترسوند.

ازون روز چشم ترس شدم...

به چشمام هم اعتماد ندارم .

چشما فقط میبینه...

ظاهر رو فقط میبینه..

ظاهر یه مرده که صاف وزلال خوابیده و به هیچکی آزاری نداره ، همه ی

 ماروبه وحشت انداخت.

.........

دیگه یه هیچ حسی از حواسم اعتماد ندارم .

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()