حسین مداحی

إنی رأیت دهــراً مِن هجرک القیامة

پاهای برهنه اش ، نگاهم را به سویش خیره کرد...
در آن سرمایی که سنگ فرش های صحن سقاخانه ژست ترکیدن به خود گرفته بودند...
و صدای لرزش استخوان هایم را به خوبی می شنیدم ...
نگاهم را از پاهایش ، به صورتش دوختم تا ببینم  که چرا این بینوا کفش ندارد !

دیدمش ...
نگاهی به گنبد طلای مولا انداخت و پلکی برهم زد ...
زلال اشک هایش ، از چشمه ی جوشان چشمانش، روان شد...
دست بر قلبش گذاشت و گفت:
السلام علیک یا مولانا الرئوف

تمام وجودم لرزید...
صدایی بس رسا و بلند...
گویی که تمام صحن را احاطه کرد بود...
در جوابش گفت :
وعلیک السلام و رحمة الله و برکاته.

ومن مبهوت ماندم
وقتی به خود آمدم دیگر ندیدمش.

واکنون یازده سال است که به دنبالش میگردم...
شاید که ببینمش...
اما افسوس و افسوس

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ٢:٤۱ ‎ق.ظ توسط رئیس جمهور نظرات ()